X
تبلیغات | یک فروم
جملات عاشقانه.عارفانه از دكتر علي شريعتي و...

جملات عاشقانه.عارفانه از دكتر علي شريعتي و...

نمیدانم چه شد...

دیرآمدی خیلی دیرآمدی

گفته بودم تاابدمنتظرت می مانم اما اما افسوس دلم طاقت نیاورد
من عشقم راابراز می کردم ولی تو تنها حرفت سکوت بود
شبی تا صبح برایت گریه کردم برای تو چرا؟؟؟؟؟برای خودم برای عشقی که مطمئن شدم دردلت جایی ندارد
 عشقت را قاب گرفتم و توی صندوقچه ی اسرارم پنهان کردم
چشمانم رابستم و گفتم آری قبول است
حالا تو آمدی حالا که دستانم را دستان گرم دیگری می فشرد حالاکه قبول کردم قلب بی جانم را به نام دیگری کنم عشقت را,حرف دلت را آرزوی محال من را برزبان می آوری؟؟؟؟؟
اگر روزهایی که به یادت بودم بازگردد تا ابدمنتظرت می مانم
افسوس دیگر خیلی دیرشده ,تو آمدی اما من دیگرمن سابق نیستم
برای من حتی اندیشیدن به تو رنگ خیانت دارد چگونه درچشمانت نگاه کنم
آری من گفتم منتظرت می مانم اما توچه گفتی؟؟ یادت هست؟برایم آرزوی خوشبختی بادیگری راکردی
حالا چرا نگاه پرازسوالت را از من برنمی گیری
حلا من روزها به تو می اندیشم با تردید که کارم خیانت است یا حسرت
خدایا توشاهد اشک هایم بودی تو عشقم را می دانستی ولی دعاهایم بی جواب ماند
چرا؟
برچسب‌ها: عشق حسرت شکست ,
+ نوشته شده در ۱۷/۷/۱۳۹۱ساعت ۲۱:۱۷ توسط نگار چاوش زاده دسته : درد دلهاي خودموني | نظر(3)

سهم ما

مرگ سهم ماست

می دانم قسمت چشمهای بارانی گریه بی صداست

می دانم مادرم با نگاه خود می گفت زندگی اشتباست

می دانم یک نفر بهانه می گیرد در دلش جای پاست می

دانم یک نفر بی گناه می میرد آه

او آشناست می دانم..

تقدیم به آنهایی که بی تقصیرند.تقدیم به چشمهایی که

در راه ماندند.و دلهایی که آنها را راندند.

تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهد هایی

که هرگز کسی آنها را نبست....

+ نوشته شده در ۲۴/۱/۱۳۹۰ساعت ۱۴:۵۷ توسط نگار چاوش زاده دسته : درد دلهاي خودموني | نظر(23)

تفاوت عشق و دوست داشتن

عشق یک جوشش کوراست

و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه

واز روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و

هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کند و

تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،

و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

عشق طوفانی ومتلاطم است،

دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

عشق جنون است

و جنون چیزی جز خرابی

و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،

دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود

و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند

و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را

در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،

بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است،

دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را میگیرد،

دوست داشتن بینایی میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،

دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است،

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،

از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،که دوست را به دوست می برد.                                

عشق تملک معشوق است،

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد

ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست

در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقیب منفور است،

در دوست داشتن است که:

"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"

که حسد شاخصه ی عشق است

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند

و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید

و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و

معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و

ایمان یک روح مطلق است

یک ابدیت بی مرز است

از جنس این عالم نیست."

 

                                                                                                                                  "دکتر علی شریعتی


برچسب‌ها: عشق،دوست داشتن،شريعتي،غريزه,
+ نوشته شده در ۱۹/۱۲/۱۳۸۹ساعت ۱۵:۳۰ توسط نگار چاوش زاده دسته : عاشقانه ها | نظر(31)

آدمك...

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تورا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که در جاست بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند


برچسب‌ها: عاشق،دنيا،آدمك,
+ نوشته شده در ۱۵/۱۲/۱۳۸۹ساعت ۱۱:۴۱ توسط نگار چاوش زاده دسته : عاشقانه ها | نظر(6)

حلقه

دخترك خنده كنان گفت كه چيست 

راز اين حلقه ي زر 

راز اين حلقه كه انگشت مرا 

اين چنين تنگ گرفته است به بر 

 

راز اين حلقه كه در چهره ي او 

اين همه تابش و رخشندگي است 

مرد حيران شدو گفت 

حلقه ي خوشبختي است،حلقه ي زندگي است 

 

همه گفتند:مبارك باشد 

دخترك گفت:دريغا كه مرا 

باز در معني آن شك باشد 

 سال ها رفت وشبي 

 

زني افسرده نظركرد برآن حلقه ي زر 

ديد در نقش فروزنده ي او 

روزهايي كه با اميد وفاي شوهر 

به هدر رفته،هدر 

 

زن پريشان شد و ناليد كه واي 

واي،اين حلقه كه در چهره ي او 

بازهم تابش و رخشندگي است 

حلقه ي بردگي و بندگي است 

                                            فروغ فرخزاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۲۰:۴۲ توسط نگار چاوش زاده دسته : عاشقانه ها | نظر(13)

حكايت كف بين پير

يه روزي يه كف بين پير نشست و فالمو گرفت

اون رفت و هرچي گفته بود،فكرو خيالمو گرفت

غريب بودو يه كم سياه،مهربونو،خميده پشت

چه بوي اسپندي مي داد،چشاش نجيب بودو درشت

بهم نگاهي كردو گفت،فالتو مي خواي بگيرم؟

گفتم بگير،بعدم بگو،بگو چه وقتي ميميرم؟

گفت دخترم كف مي بينم،قهوه و فنجون ندارم

نه بلدم نه دوس دارم اداشونو در بيارم

گفتم بگو،اينم دسام،از روي چپ مي گي يا راس

خنديدو گفت فرق نداره هر دستي كه ميل شماس

تو زندگيت سختي ديدي،فالت چرا پراز غمه؟

م توي اسمت مي بينم،درس مي گم نه،مريمه؟

يكي رو دوس داشتي كه رفت،مردا همه عين همن

خوبم توشون پيدا مي شه،اما خوبا خيلي كمن

بچه بودي چندتا خطرگذشته از بيخ سرت

خيال داري سفر بري،خيره الهي سفرت

يكي ديگه تازگيا تو زندگيت پيدا شده

زياد بهش تكيه نكن،دوست داره ولي بده

دشمن چقد زياد داري راستي مگه چه كاره اي؟

فك نكنم دارا باشي،نمي بينم ستاره اي

دوسه تا لكه مي بينم،دلت شكسته از كسي

يكي ته قلبته كه مي خواي بهش زود برسي

نگامو چيدم از نگاش،با كلي غصه خنديدم

اصلن چي گفت واز كي گفت،فالم چي بود نفهميدم

 

آدماي فالاي من،مثل خودش غريب بودن

يعني كه خطاي دسم،انقد كج و عجيب بودن؟

خيلي خجالت كشيدم،غم ازنگاش چكه مي كرد

گفتم چرا فال مي گيري تو اين هواي خيلي سرد

چيه،فالت درس نبود،مي خواي كه مزدمو ندي

نه هرچي گفتي راس بودش تو راه حلم بلدي

بغض گلوش آخرسر تو شهر چشماش تركيد

گفت دخترم باور نكن،هيچكسي فردا روئ نديد

من يه غريبم و اسير تو شهرتون دربه درم

دروغ مي گم تا شبمو يه جور به فردا ببرم

گذشتم و نذاشتم  اون بيشتراز اين بهم بگه

اون ولي گفتش واسه فال نرو پيش كس ديگه

ديدم اونو كه دوباره يه كسي ديگه رسيد

بازو همون كف بينيا،دوباره بغضش تركيد

از همه چي كه بگذريم،تمتمشم دروغ نبود

شايد به خاطر همين،سرش زياد شلوغ نبود

كف بين پير هرچي كه گفت دلم يه گوشه اي نوشت

تا ببينه حق با اونه يا بازياي سرنوشت

همه شبيه هم شديم،فالامونم عين همه

اما فقط اون از كجا دونست كه اسمم مريمه؟

اين كه تموم شدو گذشت اما عجب كف بيني بود

ته دلش زلالتر از پيش گويياي چيني بود

دسام براش فرقي نداشت،اون بادلش فالمو گفت

از بعضي حرفا بگذريم،دروغ چرا راستشو گفت

اينم يه قصه ي عجيب فالي كه چيزي نمي خواست

كف بيني با يه قلب صاف،نه دست چپ،نه دست راست

مريم حيدرزاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۱۵:۳۸ توسط نگار چاوش زاده دسته : عاشقانه ها | نظر(4)

وداع

مي روم خسته و افسرده و زار 

سوي منزلگه ويرانه ي خويش 

به خدا مي برم از شهرشما  

دل شوريده و ديوانه ي خويش 

 

مي برم،تا كه در آن نقطه ي دور 

شستشويش دهم از رنگ گناه 

شستشويش دهم از لكه ي عشق 

زين همه خواهش بي جا و تباه 

 

مي برم تا زتو دورش سازم 

زتو،اي جلوه ي اميد محال 

مي برم زنده به گورش سازم 

تا از اين پس نكند ياد وصال 

 

ناله مي لرزد،مي رقصد اشك 

آه،بگذار كه بگريزم من 

از تو،اي چشمه ي جوشان گناه 

شايد آن به كه بپرهيزم من 

 

به خدا غنچه ي شادي بودم 

دست عشق آمد و از شاخم چيد 

شعله ي آه شدم،صد افسوس 

كه لبم باز به آن لب نرسيد 

 

عاقبت بند سفر پايم بست 

مي روم،خنده به لب،خونين دل 

مي روم از دل من دست بدار 

اي اميد عبث بي حاصل 

                                       فروغ فرخزاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۱۵:۱۹ توسط نگار چاوش زاده دسته : عاشقانه ها | نظر(3)

من رقص دختران هندی را بیشتر از 

 نماز پدر و مادرم دوست دارم.  

چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند 

 ولی پدر و مادرم از روی عادت 

 نماز می خوانند..................... 

شریعتی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۲/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۲۳:۰۲ توسط نگار چاوش زاده دسته : | نظر(11)

بايد فراموشت كنم...

بايد فراموشت كنم چنديست تمرين ميكنم 

من ميتوانم ميشود،آرام تلقين ميكنم 

 

با عكسهاي ديگري تا صبح صحبت ميكنم 

با آن اتاق خويش را بيهوده تزيين ميكنم 

 

سخت است اما ميشود در نقش يك عاقل روم 

شب نه دعايت ميكنم نه صبح نفرين ميكنم 

 

حالم نه اصلا خوب نيست تا بعد بهتر ميشود 

فكري براي اين دل تنهاي غمگين ميكنم 

 

من ميپذيرم رفته اي و برنميگردي همين 

 خود را براي درك اين صدبار تحسين ميكنم 

 

از جنب وجوش افتاده ام ديگر نميگويم به خود 

وقتي عروسي ميكند،آن ميكنم اين ميكنم 

 

خوابم نمي آيد ولي از ترس بيداري به زور 

با لطف قرص قد نقل يك خواب رنگين ميكنم 

 

اين درد زرد بي كسي بر شانه جا خوش كرده است 

از روي عادت دوستي با بار سنگين ميكنم 

 

هرچه دعا كردم نشد شايد كسي آمين نگفت 

حالا تقاضاي دلي سرشار از آمين ميكنم 

 

يا ميبرم يا،باز هم نقش شكستي تلخ را 

در خاطرات سرخ خود با رنج آذين ميكنم 

 

حالا نه تو مال مني نه خواستي سهمت شوم 

اين مشكل من بود و هست در عشق گلچين ميكنم 

 

كم كم ز يادم ميروي اين روزگار و رسم اوست 

اينجمله را با تلخي اش صد بار تضمين ميكنم 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۲۳:۱۹ توسط نگار چاوش زاده دسته : | نظر(8)

دلم گرفته...

دلم گرفته چرا دنيا از حركت نمي ايستد 

از خودم از خدايم از تمام دنيا...نه چرا تمام دنيا از او كه تمام دنيايم 

بود دلم گرفته نمي دانم چه كنم هيچ كس نيست كمكم كند؟؟؟؟؟؟؟ 

به خدا احساس مي كنم ديگر زندگي برايم مفهومي ندارد 

چه كسي ميداند من چرا هستم وقتي دليل زندگي ام بي وفاست آنقدر كه هميشه تنهايم 

از او دلگيرم يا از خودم نمي دانم!!!!دلم گرفته!!!! 

او لياقت عشق مرا ندارد يا من لياقت داشتنش را؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۳۰/۹/۱۳۸۹ساعت ۲۳:۳۵ توسط نگار چاوش زاده دسته : | نظر(7)

هوس...

به هوس بازي اين بي خبران ميخندم 

هركه گويد سخن از عشق بدان ميخندم 

خندهء تلخ من از گريه غم انگيزتر است 

كارم از گريه گذشته بدان ميخندم 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۳۰/۹/۱۳۸۹ساعت ۲۳:۲۶ توسط نگار چاوش زاده دسته : | نظر(0)

محرم1

+ نوشته شده در ۱۸/۹/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۳۶ توسط نگار چاوش زاده دسته : | نظر(8)

تا كه شرح غم تو ورد زبان مي گردد 

خود به خود اشك غم از ديده روان مي گردد 

چون دو روزي گذرد كهنه شود غمها ليك 

داغ تو با گذر عمر جوان مي گردد 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۸/۹/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۲۵ توسط نگار چاوش زاده دسته : | نظر(1)

+ نوشته شده در ۱۸/۹/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۲۳ توسط نگار چاوش زاده دسته : | نظر(0)

اينم يه سري عكس عاشورايي 

اميدوارم خوشتون بياد نظر يادتون نره 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۸/۹/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۱۶ توسط نگار چاوش زاده دسته : | نظر(3)

تاسوعا

تشنگي بهانه اي بيش نيست تو را كه براي شهادت شتاب مي كني 

آري تاسوعا يعني بر لب آب تشنه مردن 

تاسوعا يعني عباس 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۸/۹/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۰۳ توسط نگار چاوش زاده دسته : | نظر(0)

محرم

حسين بيشتر از اب تشنه ي لبيك بود... 

افسوس كه به جاي افكارش زخم هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين دردش را بي آبي ناميدند 

                                            (دكتر علي شريعتي) 

فرارسيدن ماه محرم ماه خون و شمشير ماه بزرگ مردان دين را به عموم شيعيان جهان تسليت مي گويم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۶/۹/۱۳۸۹ساعت ۱۴:۲۶ توسط نگار چاوش زاده دسته : | نظر(1)

خدايم عشق را معني كن

اينبار خودم مي نويسم با اشك با دلي سرشار از حسرت و چشماني غبار گرفته از اشك 

نه از شريعتي نه سپهري ونه هيچ كس ديگري 

از دلم مي نويسم وگلايه ام از خدا... 

خداي خوبم مي خواهم بي پرده حرف دلم را بزنم بگذار براي يك بار هم كه شده نترسم از عقوبت ناشكري دلم گرفته چرا من را آفريدي!!!!!! 

چرا عشق را نشانم دادي و حالا در كمال بي رحمي از من دورش مي كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟رنجم از وقتي بيشتر شد كه فهميدم او نيز مرا دوست دارد اما تو هر لحظه بيشتر از من دورش مي كني 

چگونه باور كنم تو همان خداي مهربان رؤياهاي كودكانه ام هستي وقتي درد دلم را مي شنوي عشقم را مي بيني ونگاهم نمي كني 

خدايا خودت يادم دادي عاشق شوم من هم حالا عاشقم چرا فقط بگو چرا عشقم را از من دريغ مي كني؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

قلبم ديگر طاقت اين همه دوري را ندارد اي كاش به جاي اين پايان تلخ مرا زودتر از اين دنيا مي بردي خسته ام خيلي خيلي خسته ام 

نمي دانم چرا اشك هايم را مي بيني اما تنهايم گذاشتي من تنهايم انگار ديگر تو راهم ندارم كجايي  

اين جمله مال توست تنها دليل زندگي ام 

دوستت داشتم اما از وقتي بيشتر شناختمت ديوانه وار عاشقت شدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۴/۹/۱۳۸۹ساعت ۲۲:۱۰ توسط نگار چاوش زاده دسته : | نظر(8)

تفاوت زن ومرد

        زن عشق مي كارد وكينه درو مي كند... 

ديه اش نصف ديه توست ومجازات زنايش باتو برابر... 

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

وتو مختار به داشتن چهار همسر هستي... 

براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است 

وتو هر زمان كه بخواهي به لطف قانونگذار 

مي تواني ازدواج كني... 

در محبسي به نام بكارت زنداني است وتو... 

او كتك مي خورد وتو محاكمه نمي شوي 

او مي زايد وتو براي فرزندش نام انتخاب مي كني 

او درد مي كشد وتو نگراني كه كودك دختر نباشد... 

او بي خوابي مي كشد وتو خواب حوريان بهشتي را مي بيني... 

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر... 

و هر روز او متولد مي شود عاشق مي شود مادر مي شود 

پير ميشود ومي ميرد... 

وقرن هاست كه او عشق مي كارد وكينه درو مي كند 

چرا كه در چين وشيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان 

جواني بر باد رفته اش را مي بيند 

ودر

قدم هاي لرزان مردش گام هاي شتاب زده جواني براي رفتن 

ودرد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد 

كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و رفتن را در دل او زنده مي كند 

و اينها همان كينه است كه كاشته مي شود ودر قلب مالامال از ...درد! 

واين رنج است 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۱/۹/۱۳۸۹ساعت ۱۵:۰۲ توسط نگار چاوش زاده دسته : | نظر(7)

خلاصه ي زندگي...

تولد با گريه 

             كودكي با بازي 

                             جواني با شهوت 

                                               عشق با لذت 

ازدواج با حماقت 

                  پيري با حسرت 

                                  گذشت زمان با سرعت  

   مرگ با وحشت 

                     تكرار تا ابديت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۹/۹/۱۳۸۹ساعت ۱۴:۴۷ توسط نگار چاوش زاده دسته : | نظر(4)